
همون کافینت دیروزی. دیروز پشت کامپیوتر روبه رویی نشسته بودم. اینجا که امروز نشستم بهتره. کافینت از دیروز شلوغتره. از حرم اومدم حسینیه برای ناهار. اشتها نداشتم. نخوردم. دوباره میرم حرم. برای بار آخر. زیارت وداع.همیشه زیارت وداع یه حال و هوای عجیبی داره. نمیدونم...ناخود آگاه این حس بهم دست میده که شاید این بار آخری باشه که میام پیش امام رضا و این حس که نکنه یه وقت اون قولهایی که بهش دادم رو خیلی زود زیر پا بذارم.
این دفعه چیز خاصی از امام رضا نخواستم به جز دعا برای دوستان و خانواده و کسانی که ازم خواسته بودن و یادم بود. البته مثل همیشه برای آدم شدن خودم هم دعا کردم. و اینکه کمتر حسود باشم...
برخلاف دفعات قبل که یه تومار داشتم و یکی یکی ازش میخواستم، ایندفعه خبر خاصی از اون عریضه ها نبود... خداییش چیزای عجیب و به ظاهر نشدنیی بودن. شاید از همون موقعها بود که اون اعتقاد به خوب بودن و قدرت امام رضا رو پیدا کردم. یکیش که هیچوقت یادم نمیره قضیه کنکور بود. یه چیزی ازش خواسته بودم که واقعا خنده دار بود... بهم داد...
میترسم... اون حسم نسبت به امام رضا مثل اینکه داره کم کم از دلم میره... خیلی بده.. امروز توی کتاب دعا یه حدیثی دیدم. امام رضا از پیامبر نقل کرده بود . نوشتم تو موبایلم که داشته باشمش : "هرکس که دوست دارد به دستاویز محکمی چنگ زند باید به دوستی و ولای علی(ع) و اهل بیتم چنگ زند"
شاید این حس رها شدگی و بیخودی و مزخرفی و... که دارم به خاطر همین باشه. اینکه به چیز محکمی چنگ نزدم که بتونم بهش تکیه کنم... اون روز به یکی از دوستام میگفتم توی چت.میگفت خواهرش دچار پوچی شده. به نظرم اومد که باید یه دلخوشیها و تکیه گاههایی داشت. هرچی اون دلخوشیها و تکیه گاهها بهتر و محکمتر باشن، خب حس آدم بهتر میشه... شاید راهش همینه...
الان که اینجا کارم تموم بشه، مستقیم میرم زیارت وداع... دوست دارم تا جایی که وقت هست بمونم... همه صحنها رو سر بزنم... برم جلو پنجره فولاد... از سقاخونه آب بخورم... برم طبقه پایین و انگشتامو حلقه کنم توی ضریح کوچک و دوستداشتنی و خلوت اونجا و اشکهای این چشمهای گناهکارم رو رها کنم که بیان و همه صورتم رو خیس کنن... برای بار آخر با امام درددل کنم... باهاش عهد ببندم... عهدهایی که تو حرم با امام رضا بستم رو معمولا خیلی دیرتر از حد معمول شکستم... امیدوارم بتونم هیچوقت نشکنم...
از اینجا تا حرم 10 دقیقه ای راهه. توی راه چیزایی که میخوام برای بار آخر به امام رضا بگم رو آماده میکنم.
از الان دلم داره براش تنگ میشه...


